ویجویه

شرح حال اولیای الهی - مطالب مذهبی

نور قبر شیخ محمد بهاری

ملا حسینقلی همدانی یکی از عرفای بزرگ است که پس از بیست و دو سال سیر و سلوک به  مقصد می رسد و در این بیست و دو سال فتح بابی برایش پیش نمی آید ولی ایشان از ادامه راه خسته نمی شوند.

( به قول بزرگواری : وقتی دیر بدهند خوبش را می دهند و میوه هر چه دیرتر چیده شود رسیده تر می شود) .

سیصدتن از اولیائ الله مستقیما شاگرد ایشان بوده اند که از آن جمله می توان  افراد زیر را نام برد :

 ۱- سید احمد کربلایی۲- سید ابوالقاسم اصفهانی (دامادش)۳- سید آقا دولت آبادی۴- شیخ محمد بهاری ۵- شیخ باقر قاموسی۶- میرزا جواد ملکی تبریزی۷- سید محمد سعید حبوبی ۸- شیخ آقارضا تبریزی۹- شیخ‌علی (پسرش)۱۰- شیخ علی زاهد قمی۱۱- سید محمود طالقانی نجفی۱۲- شیخ موسی شراره۱۳- آیت‌الله شیخ محمدرضا تنکابنی۱۴- سید جمال الدین اسدآبادی۱۵- ملا محمد کاظم خراسانی۸- شیخ آقارضا تبریزی

شیخ محمد بهاری نیز از شاگردان ایشان بوده است و به قول عارف بزرگوار آیت الله قاضی ایشان که آمدند ملا حسینقلی همدانی را از ما ربودند .



ملا حسینقلی همدانی در مورد ایشان می فرمود که : ایشان حکیم اصحاب من است.

عارف بزرگوار محمد جواد انصاری همدانی مرتبا برای زیارت قبر ایشان به شهر بهار می آمده است . ایشان به دوستان خود فرموده بود که : بعد از سلمان فارسی نور قبر شیخ محمد بهاری از همه بیشتر است.

همچنین می فرمودند که: به تجربه بر من ثابت شده است که ایشان از زوار قبرشان پذیرایی می کنند.

حضرت آقای علامه حسن زاده املی هم مکررا برای زیارت شیخ بهاری تشریف میارن . در یکی از شبها که ایشون تشریف اورده بودن ، بعد از اینکه وارد آرامگاه شدن ، کناری ایستاده ودستشون رو به ضریح نمیزدن . پرسیدن که آقا چرا جلو تشریف نمیبرید ؟ ایشون فرمودن : من هنوز به مقامی نرسیدم که دست به این ضریح بزنم


قضیه ای از چند ماه پیش

یکی از بزرگان میفرمودن که با یکی از عرفا ، قصد زیارت آرامگاه شیخ رو کردیم. وقتی رسیدم به شهر همدان نزدیکای نماز مغرب بود . همونجا منزل یکی از دوستان نماز رو خوندیم . بعد از نماز به همسفر خودم گفتم که آقا بریم برا زیارت . ایشون گفتن من خسته ام ، کمی استراحت میکنم و فردا میرم برا زیارت. من و میزبان ، دو نفری حرکت کردیم به طرف شهرستان بهار و خودمون رو رسوندیم سر قبر ایشون . به محض اینکه وارد شدیم بر مزار و آرامگاه ایشون ، دیدیم شیخ محمد بهاری ، پارچه ای بر کمر بسته از درون آرامگاه بیرون اومدن برا استقبال از ما و تا صبح با هم بودیم. صبح ، وقتی برگشتیم به منزل میزبان ، به همسفرم گفتم که اقای فلانی جاتون خالی دیشب شیخ پذیرایی حسابی از ما کردن و تحویلمون گرفتن . آقای همسفر برگشتن و گفتن : بله شیخ دیشب تا صبح پیش بنده بود و با هم مطالبی رو رد و بدل کردیم ....

***

می گویند گاهی تسبیح را مثل جوانان و عیاران در دست می گرفت و می چرخاند و در برابر اعتراض ظاهر بینان می فرمود: «آری عشق به ما ساخته»


مولف وبلاگ : قضیه جالب روزگار اینجاست که دقت کردم و دیدم متن نوشته شده روی قبر ایشان و سلمان فارسی یکی است و همان شعریست که حضرت علی علیه السلام آن را با دست خود بر روی قبر سلمان نوشته است (به حاشیه قبر دقت کنید):

وفدت علی الکریم بغیر زاد *** من الحسنات والقلب السلیم

وحمل زاد اقبح کل شیی *** اذا کان الوفود علی الکریم

ترجمه: بدون هیچ زاد و توشه ای از حسنات و قلب سلیم بر شخص کریمی وارد شدم

و در پیشگاه کریم بردن زاد و توشه زشت ترین کار است



******************************************

بهار شهری در نزدیکی همدان است که با سواری ده دقیقه با همدان فاصله دارد  و با شهرک سازی هایی که در حال انجام است به زودی به همدان می پیوندد. ( جاده بهار دقیقا در کنار پلیس راه خروجی از همدان از جاده جدا می شود)

اصلیت خانواده من به شهر بهار برمی گردد. بنابراین ایشان همشهری و افتخار ماست. قبر پسر عمه مادرم ( شهید محمدرضا وزیری(ایشان ستوان یکم ارتش بوده است و به قول معروف عشق ارتش و مارش نظامی بوده و به علت حس مسئولیت بعد از این که تمام سربازان را سوار کامیون می کند خودش سوار کامیون می شود که در این لحظه ترکش به ایشان اصابت می کند. از وصیتنامه ایشان : آرزویم این است که پس از شهادتم روزی زنده شوم و وضع ایران را ببینم که بالاخره چه شد خونی که ما دادیم !!!) دقیقا جلوی درب ورودی مقبره و قبر پسرعمه ام (شهید حسین والاشیری) پشت مقبره است. یعنی یک جوری به هم حق همسایگی هم داریم . ایشان وصیت کرده بودند که در قبرستان بهار دفن شوند و می گویند که بزودی در اینجا شهدایی دفن می شوند و من می خواهم پیش ایشان دفن شوم.

من هر وقت سر قبر ایشان می روم دو رکعت نماز خوانده و سوره نور را می خوانم. مداومت بر سوره نور و آیه نور خواص زیادی دارد از جمله هم سنخ شدن با موجودات نورانی مثل ملایکه . خواندن آیه نور به تعداد 66 یا 313 هرکدام خواصی دارد . مثلا بزرگواری به من گفت که : در شب قدر بعد از نماز عشاء دو رکعت نماز بخوان و بعد از آن سوره نور و 313 بار آیه نور را بخوان . البته به نظر من جوشن کبیر هم مکمل اینهاست چون نار را می برد و نور می ماند و خواصش را نشان می دهد ( انسان مخلوط نار و نور است) .( الغوث الغوث خلصنا من النار یارب).

قدیمی ها تعریف می کردند که ایشان از زمان کودکی دارای کراماتی بوده است . از جمله این که یک روز ایشان در راهی می رفته است و می بیند که گنجشکی بر روی زمین افتاده و مرده است . ایشان گنجشک را بر می دارند و پرتاب می کنند و گنجشک زنده شده و پرواز می کند. شغل ایشان در عراق طلافروشی بوده است که از این لحاظ مورد عجیبی در میان عرفاست.

بین مردم شایع است که اگر کسی نذری داشته باشد و شب هنگام شمعی بر مزار ایشان روشن کند اگر صلاحش باشد حاجت روا می شود. ( بزرگی می گوید : طلبه های قم برای زیاد شدن درک مطلب و حاجات دیگر سر قبر ملا فتح الله کاشانی که تفسیر قرآن منهج الصادقین او مشهور است این کار را می کنند) .

یک بنده خدایی از اقوام ما سالها قبل دختری را می خواسته است و خانواده دختر موافق این ازدواج نبوده است و برای تست این موضوع به قبرستان بهار می رود. قسمت جلوی قبرستان بهار قبر شهدا و مقبره شیخ محمد بهاری است و دارای چراغ و روشن است ولی قسمت عقب آن قبرهای قدیمی دارد و بسیار مخوف است 

 آن موقعی که این بنده خدا برای تست قضیه رفته بود جلوی قبرستان هم چراغی در کار نبوده است.

ایشان تعریف می کند که یکدفعه دیدم یک هیکل سیاه رنگ دارد به من نزدیک می شود و از هول آن ضریح را گرفتم و رفتم بالای ضریح و یک شب تا صبح روی ضریح از وحشت و سرما لرزیدم. و صبح که هوا روشن شد دیدم که یک سگ ولگرد بوده است !!!(قبلا ساختمانی نبوده و کلا یک ضریح بوده است)

فکر کنم بنده خدا شیخ محمد بهاری آن شب کلی خندیده باشد چون این فامیل ما هم حاجت روا شد .

برای شادی روحش صلوات

***********************************************

در مورد افراد پرنور صحبت کردم در مورد افراد بدون نور هم بگم.

ما در پادگان آماد و پشتیبانی ناجا خدمت می کردیم . یک آخوندی داشت که معاون عقیدتی آنجا بود و اهل ملایر بود و با من رابطه خوبی داشت .( دستش هم از مچ نقص مادرزادی داشت). (از عجایب روزگار این که قدیمی ها و رسمی های پادگان هروقت کاری با نیروی انسانی و بازرسی و غیره داشتند به من می گفتند که کارشان را راه بیاندازم !! چون همه جا با کادری ها رفیق بودم . مثلا توی نیروی انسانی به یکی که درس می خوند ریاضی یاد می دادم با یکی می رفتیم آی سی می خریدیم و آزمایشات مبانی دیجیتال را بهش یاد می دادم و غیره) .

این حاج آقا که اسمش را فراموش کرده ام تعریف می کرد که :

یک دوره دو تا سرباز داشتیم که بچه محل بودند و با هم در یک دوره در این پادگان خدمت می کردند.

این دو تا همیشه در نماز جماعت بودند و با بنده رفیق بودند. ( ماجرای غده فرزندشان و شفا بوسیله این بچه ها را هم گفت که مربوط به بحث نیست). من می دیدم که هروقت یکی از افسران افسر نگهبان می شد این دونفر با این افسر دعوا می کنند و بازداشت می شوند و چندین بار من پا در میانی کردم.

یک روز از اینها پرسیدم چرا شما با فلانی اینقدر دعوا می کنید. بعد از کلی اصرار گفتند که شما که نمی دانید حاج آقا.

هرکس نوری باطنی دارد. هرکسی هرچقدر که بد هم باشد باز نور سیاه رنگی در وجود او هست. این آدم اصلا این نور سیاه را هم ندارد.

قضیه را با مسئولان پادگان در میان گذاشتم و پرونده این شخص را بیرون کشیدیم و دیدیم که حرف این بچه ها درست بوده است و پرونده کثیفی دارد.

+ نوشته شده در  جمعه 1391/10/22ساعت 18:10  توسط حسین . ن  |